رضا قليخان هدايت

2016

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح سلطان سنجر گويد آمد آن فصلى كزو طبع جهان ديگر شود * هر زمين از صنعت او آسمان‌پيكر شود كوهسار از چادر سيماب‌گون آيد برون * تا عروس باغ در زنگارگون چادر شود گاه پركوكب شود بىگنبد اخضر درخت * گاه بىكوكب چمن پرگنبد اخضر شود سرو همچون منبرى گردد ز مينا ساخته * شاخ گل مانندهء بيجاده‌گون منبر شود گاه بازيگر شود بلبل گهى قمرى خطيب * آن جهد بيرون ز چنبر وين سوى چنبر شود نغز باشد لؤلؤ اندر لاله و معشوق من * گر بخندد لؤلؤ اندر لاله پرشكّر شود نور با ظلمت نديم و كفر با ايمان قرين * مر مرا پيدا همى بر روى آن دلبر شود گاه ظلمت بر بساط نور رقّاصى كند * گاه بر اطراف ايمان كفر بازيگر شود جام باده بر كف من نه كه جانان حاضر است * تا مرا بر روى جانان باده جان‌پرور شود و له ايضا ز فرّ باد فروردين جهان چون خلد رضوان شد * همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد حلى بست و حلل پوشيد باز اندر مه نيسان * اگر در ماه تشرين از حلى و حلّه عريان شد گل اندر گل مركّب كرد فيض باد نوروزى * چو از گل گل پديد آمد گلستان چون گلستان شد مگر باد صبا مرجان و مينا داد گلبن را * كه برگش جمله مينا گشت و بارش جمله مرجان شد مگر رشك است پروين را و نسرين را ز يكديگر * كه اين بر خاك پيدا شد چون آن بر چرخ پنهان شد اگر چون موم شد آهن به روى آب بر شايد * كه چون داود پيغمبر هزار آوا خوش‌الحان شد